اواخر اسفند
وقتی بهار می آید
با عطر گیچ و مبهم و تند شکوفه ها
وقتی که مادرم
سفره ی عیدانه را
با آب و قرآن و آینه می آراید
من می نشینم کنار میز
از بوی صفحه های نوی تقویم تازه ام
سرمست می شوم
آن گاه از میان این همه روز
از میان این همه برگ
چند برگ گزیده را
می آلایم به لکه های جوهر سرخ
به یاد دوشیزگان


