Liberation

Reflections on philosophy and science

Friday, May 16, 2008

چرا نظریه ی ارزش مارکس مهم است

نظریه ی ارزش مارکس یکی از مضامین عمده ی مارکسیسم است که گویا بسیار بیش از برخی مضامین دیگر آن آماج انتقادات و در واقع مورد بی مهری واقع شده است .(به طور خیلی خیلی خلاصه نظریه ی ارزش ، آن نظریه ی مارکس است که می گوید ارزش هر کالا ، میزان کار ساده ی اجتماعا لازم متبلور شده در آن کالا است . ) کولاکوفسکی در یک جمع بندی سر انگشتی ، دو نوع انتقاد عمده را به این نظریه وارد می داند

1_ ارزش کالا ها ، یعنی میزان کار متبلور شده در آن ها در یک شرایط اقتصادی مشخص ، عملا غیر قابل بر آورد کردن است ، زیرا برای تولید یک کالا از کالاهای دیگر استفاده می شود ، و این رابطه اساسا می تواند حلقوی و تو در تو باشد

2_نظریه ی ارزش به هیچ دردی نمی خورد. رابطه ی مشخصی بین ارزش و قیمت وجود ندارد و تعریف ارزش به نحوی که مارکس به دست می دهد ، در واقع گذاره ای علمی نیست ، بلکه صرفا یک تعریف است .

این دو نوع انتقاد کمابیش متمایز اند، فکر می کنم انتقاد اول را می شود با استدلالی ریاضی (ارائه ی روشی محاسباتی برای براورد میزان کار متبلور در یک کالای به خصوص ، در یک وجه تولید به خصوص) پاسخ داد.این کار را با جزئیات ریاضی لازم در پست بعدی انجام خواهم داد.

انتقاد دوم اما ، انتقادی فلسفی و روش شناختی است . و در اینجا به بررسی آن می پردازیم، اما بد نیست پیش از آن به دو ادعای خود مارکس در این زمینه توجه کنیم. اول این که قیمت کالا ها در بازار ، حول نقطه ی تعادلی که در واقع ارزش آن ها باشد نوسان می کند . به عبارتی میانگین دراز مدت قیمت کالا ها در بازار ، در یک شرایط به نسبه پایدار (پایداری و نظام سرمایه داری؟!) برابر با ارزش آن ها می شود. گذشته از برخی استثنا های معروف (مثل اشیاء قیمتی ، اشیاء عطیقه و...) این ادعا در کل هم چندان قابل توجیه به نظر نمی آید. حد اقل به نظر می رسد که تلاش های مارکس در جلد اول سرمایه در این زمینه ، نه پیروان خودش را متقاعد کرده و نه لیبرال ها را.اشکال کار اینجاست که وقتی سود سرمایه و اجاره بهای زمین وارد بحث می شود ، مسئله آنقدر ها هم ساده نیست . ما ترجیح می دهیم از ورود به این بحث دراز دامن اقتصادی پرهیز کنیم و به این بسنده کنیم که بگوییم درباره ی این ادعا اشکال دیگری در کار است : به فرض که قرار باشد کار متبلور شده در اشیاء را با قیمت آن ها بسنجیم . آن وقت این ادعا فقط در مورد اقتصاد های کالایی صدق می کند ، در حالی که مفهوم ارزش از دیدگاه خود مارکس ، منحصر به اقتصاد های کالایی نیست. به عبارتی مسئله ی اساسی مارکس ، کلی تر از این حرف هاست که توجیه به درد خور بودن مفهوم ارزش ، در نوسانات و پایداری قیمت ها باشد. ادعای دیگر مارکس در جلد سوم سرمایه مطرح می شود ( اگر شما خوانده اید، من هم خوانده ام!) که می گوید مجموع قیمت ها در یک نظام اقتصادی ، برابر مجموع ارزش هاست. ظاهرا توجیه این ادعا هم خالی از اشکال نیست .
به جای پی گیری این گونه ادعا ها ، بحث را از زاویه ی دیگری پیش می بریم. یعنی این که می پذیریم که مفهوم ارزش صرفا یک تعریف است ، اما تعریفی که در شالوده ی نظام نظری عظیمی قرار دارد که کل تحلیل "سرمایه" باشد. مورد دیگری وجود دارد که ارائه ی یک تعریف ، سر آغاز گسستی معرفت شناختی شده که اساسا کل ساختار یک علم را دیگرگون کرده است (قانون اول نیوتون تعریف چهارچوب لخت است. قانون دوم نیوتون تعریف نیرو است. قانون سوم نیوتون در حالت کلی درست نیست!)با این یاد آوری قصد نداریم آب را گل آلود کنیم ، ولی به صرف این که بگوییم خوب ، فلان عبارت یک تعریف است و نه گزاره ای درباره ی "عالم واقع" نمی توان به طور کلی آن را بی اعتبار کرد. به جای آن باید نگاه کرد و دید حسن ارائه دادن این تعریف چیست.به طور خاص ، باید دید واژه ارزش چه چیزی را دارد به کار انسانی نسبت می دهد ، تا بعد اهمیت آن را درک کنیم.

در اینجا قدم مهم این است که سره را از ناسره جدا کنیم. یعنی این که اول بفهمیم که از نظر مارکس ، کار انسانی چه چیزی نیست . نمونه ی روشنگری در این زمینه ،در متن "نقد برنامه ی گوتا" یافت می شود.در بند اول خود برنامه ی گوتا آمده است "کار منشا ثروت است". مارکس نقد اش را با رد کردن این گزاره آغاز می کند. می گوید نه کار ، بلکه طبیعت منشا ثروت است . در ادامه ی متن ، این بحث پیگیری نمی شود ، ولی این اشاره به خودی خود کاملا روشن گر است . کار مولد ارزش است و نه ثروت . طبیعت ، مولد ثروت است و نه ارزش. به نظر می رسد درون مایه ی لازمی که ما را از اقتصاد سیاسی فیزیوکراتی به اقتصاد سیاسی مارکسیستی ( یعنی شکلی غایی که اسمیت و ریکاردو از رسیدن به آن بازماندند) می رساند ، در همین تمایز نهفته است .فیزیوکرات ها طبیعت را مولد می دانستند و در نظریه ی اقتصادی شان ، تمایز کلیدی ای بین ثروت و ارزش وجود نداشت . این عدم تمایز ، با نگرش ایستای اقتصاد فیزیوکراتی به ساختار تولید ، ارتباطی تنگاتنگ دارد. این اقتصاد ، که حاصل تاملات اقتصادی انسان ما قبل انقلاب صنعتی است ، باز تولید یک و همان ساختار تولید را پیشفرض می گیرد. بدین سان ، ابزار تولید به مبنای طبیعی تولید ،یعنی زمین ، فروکاسته می شود. از این دیدگاه ، نقش بقیه ی عناصر تولیدی در اقتصاد صرفا حاشیه ای است . اما در آستانه ی انقلاب صنعتی ، این نوع دیدگاه اقتصادی خود به حاشیه رانده شد، زیرا روشن بود که تحولات عمیقی در ساختار تولید جامعه ی اروپایی (امریکایی) در شرف وقوع است . اقتصاد فیزیوکراتی ، پاسخ گوی رشد سریع نظام مانوفاکتور ، جدا شدن دهقانان از زمین زراعی ملک فئودالی و مکانیزه و بزرگ مقیاس شدن کشاورزی و در نتیجه افزایش قابل توجه بار آوری نبود.
بدین ترتیب ، انقلاب صنعتی ، با ضرباهنگ سهمگین گام هایش ، توهم ایستایی ساختار تولید را زدود . در این نقطه ، کاملا مشخص بود که نظام تولید در آستانه ی تغییری ماهوی قرار دارد ، و نقش نیرو و نو آوری انسانی در تغییرات جهان اقتصاد ، دیگر قابل انکار یا لاپوشانی نبود . همان طور که در عالم سیاست ، حاکمان فئودال جایگاهشان را به بورژوازی ظفرمند تقدیم می کردند ، در عالم اقتصاد نیز وجه تولید سرمایه داری قلبه می یافت که برای بقای روزمره اش ، چاره ای جز انقلابی کردن روزافزون شیوه ی تولید نداشت .
وارد شدن مفهوم ارزش به اقتصاد و تمایز کلیدی آن با مفهوم ثروت را نیز ، باید در چهارچوب همین تحول عمده و بزرگ مقیاس بررسی کرد. وارد شدن مفهوم ارزش به اقتصاد ، متناظر با تحول وجه تولید در بعد زمان بود. متناظر با آشکاره شدن تاریخیت ساختار اقتصادی جامعه بود. حاصل تضادی بنیادی بین ایستایی میلیون ساله ی طبیعت ، و پویایی کار و نو آوری انسانی بود. "ارزش" مفهومی بود برای به رسمیت شناختن نقش کار انسانی ، در انقلابی کردن وجه تولید. برای تمایز قائل شدن بین نعمات طبیعی که به صورت تاریخی حضور داشته اند ، و امکانات جدیدی که تحول وجه تولید برای گسترش نیاز انسانی فراهم می آورد.

آموزنده است از این منظر ، به یک بند " شاهکار" از نوشته ی کولاکوفسکی نگاه کنیم.


"این حکم که کار انسان تنها سرچشمه ی ارزش است و نیز تمایزی که در ارتباط با همین حکم میان کار مولد و کار غیز مولد قایل شده ، هیچ یک دلیلی همراه ندارند. معلوم نیست که چرا وقتی زارعی برای خیش زدن زمین خویش از یک گاو استفاده می کند ، خود زارع ارزش تازه ای می آفریند،اماگاوکاری جز انتقال بخشی از ارزش خود به محصول نمی کند . انگیزه ی این حکم خودسرانه ظاهرا در این نتیجه گیری نهفته که سرمایه ارزش نمی آفریند."
کولاکوفسکی _ جریان های اصلی در مارکسیسم _جلد اول_ نشر آگاه ص 387

هنگام خواندن این پاراگراف ، دچار سوء تفاهمی شدم که بعدا بسیار روشنگر از کار در آمد.امیدوارم با اشاره به فیزیوکرات ها، شما را در هم در این سوء تفاهم شریک کرده باشم . اگر کولاکوفسکی ( یا ریکاردو) می توانند مدعی شوند که گاو به مثابه ی سرمایه مولد ارزش است ، نمی شود کسی ( احیانا فیزیوکراتی ، یا فعال حقوق حیواناتی در دنیای معاصر!) پیدا شود که گاو را به مثابه ی گاو مولد ارزش بداند؟! یعنی دهقان مولد بخشی از ارزش و خود گاو مولد بخش دیگری از ارزش است .

آن چه در اینجا رخ داده است ، عدم فهم اساسی نیت مارکس از وارد کردن مفهوم "ارزش" به تحلیل اقتصادی است . کولاکوفسکی به وضوح گمان می کند که ارزش ، صرفا با سودمندی محصول دهقان ارتباط دارد ، حال این سودمندی را می شود به عوامل گوناگونی (از جمله خود جناب گاو!) نسبت داد. در حالی که اصلا مسئله اینجا نیست . وقتی می گوییم "ارزش" موجود در محصولات و فراورده های دهقان ، حاصل از نیروی کار اوست ، درواقع داریم به جنبه ی تاریخی تولید اقتصادی اشاره می کنیم . یعنی به این نکته که کار دهقان به عنوان کار انسانی ، می تواند منشا تحولات آتی ساختار تولید شود . در حالی که گاو به عنوان یک موجود طبیعی ، کاملا ایستا است و نقشی در تحولات وجه تولید جامعه ندارد.
تا زمانی که کل چهارچوب تحلیلی ما را دهقان و مزرعه اش تشکیل می دهد ( یعنی چهارچوبی فیزیوکراتی ) این موضوع به درستی فهم نمی شود. اما اگر به جای مزرعه ی این دهقان قرن هجدهمی ، یک کولخوز شوروی را در نظر بگیریم ، به ناگاه روابط مفهومی موجود زیر و رو می شود. کار این دهقان ، بین ملیون ها دهقان ستمدیده ی دیگر ، زیر بنای کشاورزی لازم برای پیش برد انقلاب صنعتی در شهر های شوروی ، آن هم با سرعتی نجومی ، را فراهم می کند . این دهقان ، به منزله ی بخشی از جامعه ی شوروی ، عامل پیشرفت تاریخی نظام تولید است . این نه درمورد زمین دهقان ، و نه در مورد تراکتور (گاو!) او صدق نمی کند . نمی شود عناصری مرده و بی جان ، و یا صرفا طبیعی را عامل تحول تاریخی دانست .دقیقا به همین سان ، و درست به همین معنی است که نمی شود تراکتور ، گاو ، سرمایه و یا هیچ عنصر غیر بشر دیگری را مولد ارزش دانست .
از دیدگاه مارکس ، تولید فرایندی است که توسط انسان ها و برای انسان ها صورت می گیرد.با صرف نظر کردن از عامل کار زنده ی انسانی ، چیزی به نام تولید وجود ندارد.تولید انسانی هم تقریبا هیچ گاه ، در ارتباط مستقیم و برهنه با طبیعت نیست ، بلکه توسط پیشینه ی تاریخی خودش، یعنی سطح ابزار تولید موجود در یک لحظه ی به خصوص تعیین می شود. موضوع عمده ی ماتریالیسم تاریخی ، نحوه ی تحول نظام های تولید بشری، سر انجام آن ها و در نهایت رابطه اش با نیک بختی انسان است .
در نظریات مارکس جوان ، آنگونه که در دست نوشته های 1848 یافت می شود ، رابطه ی بین انسان و طبیعت ، نقش کار انسانی در تحول این رابطه و بالاخره رابطه ی آن با "جوهر نوعی " انسان کمابیش توضیح داده شده است . با این حال ، مارکس در دوره ی "پختگی" اش ، مفهوم "جوهر نوعی" را از تفکرات اش حذف کرد ، احتمالا به این دلیل که آن را مفهومی متافیزیکی دانست. ولی از عناصر معنی دار و قابل دفاع دستنوشته ها ، در واقع چیزی حذف نشد ، و با زبانی دیگرگونه ، همان مسیر فکری مجددا در سرمایه نمود پیدا کرد.اشاره به "جوهر نوعی" اندکی بعد از دست نوشته ها ، و اشاره به کار از خود بیگانه خیلی بعد تر ، پس از نگارش گروندریسه ، ترک شد و در اثر سترگ مارکس دوره ی بلوغ ، مفهوم "ارزش" کار جای همه ی این ها را گرفت . عمده ی درون مایه ی فلسفی سرمایه ، از طریق همین مفهوم "ارزش" وارد می شود.مارکس در فصل "ارزش افزوده ی نسبی" به شیوه ای آشکارا و حتی صراحتا داروینیستی دست به تحلیل رشد و تحول وجه تولید سرمایه داری در طول بازه ای صد و اندی ساله می زند.این فصل نمونه ی بارز وجه "علمی" تحلیل مارکس از نظام سرمایه داری است . او به ظرافت و با ذکر جزئیات نشان می دهد که چگونه سرمایه داری از مرحله ی مانوفاکتور به سمت صنایع بزرگ و انحصاری در حرکت است . اما رویه ی دیگر سرمایه ، در فصل "ارزش افزوده ی مطلق" و همچنین زمینه سازی های فلسفی فصل اول نمودار می شود. مفهوم "ارزش" دقیقا همان مفهومی است که این دو رویکرد سرمایه را به هم پیوند می زند (نکسوس) . در همین نقش پیوندی است که برتری صورت بندی "ارزش" ، بر رویکرد مارکس جوان به کار بیگانه روشن می شود. این مفهوم فلسفی آن چنان نظریه پردازی شده ، که با تحلیل "علمی" مارکس از جزئیات تحول سرمایه داری کاملا سازگار است و می تواند در یک نظام همه شمول و منسجم قرار بگیرد. درست به همین دلیل ، این مفهوم اساسا مفهومی قابل مذاکره ، و یا قابل حذف نیست . مفهوم "ارزش" کار ، جان نگرش فلسفی و تاریخی سرمایه به نظام تولید سرمایه داری است ، و همان طور که اذعان می شود(توسط جناب کولاکوفسکی!) ، نو آوری عمده ی آن است .
کولاکوفسکی چند سطر بعد، جامعه ای را مثال می آورد که در آن تولید به طور کامل خود کار است ، جامعه ای که فقط در آن سرمایه وجود دارد. می گوید فرض گرفتن چنین جامعه ای مستلزم هیچ تناقضی نیست.جامعه ای که در آن ماشین ها به امور ماشین ها رسیدگی می کنند ، و تنها وظیفه ی باقی مانده ، وظیفه ی "سرمایه دار"ان است که باید این محصولات را با یکدیگر مبادله کنند . به این ترتیب ، او نظام اقتصادی فرضی ای را معرفی می کند که در آن مفهوم "ارزش" از دیدگاه مارکسی ،اساسا و اصولا بی معنی است ! البته ، چنین است . این نظام تولیدی می تواند نظامی کاملا ایستا ، یا نظامی در حال رشد و گسترش باشد ( ماشین هایی که به خودی خود ، تحولات آتی نظام تولید رابرنامه ریزی می کنند! دست کم در عصر انفورماتیک چنین چیزی قابل تصور تر شده است . ) در هر دو صورت ، انسان ، به عنوان عامل تاریخی ، نقشی در این نظام ندارد. در حالت نظام ایستا ، از سیر تا پیاز این وجه تولید ، با توصیف فیزیوکراتی سازگار است . صرفا ماشین ها جای "زمین" را گرفته اند . در حالت رو به گسترش هم ، موضوع به صورت بنیادی متفاوت نیست . صرفا ما با نمونه ی خارق العاده (البته خیالی!!) ای از طبیعت سر و کار داریم که در طول مدتی قابل مقایسه با عمر بشر ، متحول می شود. در هر دو صورت ، با حذف نقش تاریخ ساز و خلاق انسان است که کولاکوفسکی موفق شده است مفهوم ارزش را بی معنا کند.(از جنبه ای دیگر ، مثال وجه تولید مطلقا خویشتنکار کولاکوفسکی، معادل ایده ی مذهبی بهشت است . در چنین وجه تولیدی ، کم یابی بی معنی است . به این دلیل که در شرایط کمیابی انسان ها دست به کار می شوند و وجه تولید را گسترش می دهند، ولی این خلاف مفوضات کولاکوفسکی است . حالا این که در شرایط عدم کمیابی ، اساسا برای چه مبادله انجام می شود، سوال دیگری است . اساسا به نظر می رسد در این شرایط مفروض ، اقتصاد به طور کامل منتفی است!) این که در چنین نظامی ، در واقع تعریف مارکسی ارزش بی معنی است ، خود بر وجود ارتباطی کاملا معنی دار بین ارزش و جنبه ی تاریخی _انسانی وجه تولید صحه می گذارد.
در عالم واقع و خارج از مثال های افراطی کولاکوفسکی ، این "ارزش" است که با جدا شدن از بازوان ،عضلات و ساختار زیستی بدن کارگر ، در رگ های صنعت جاری می گردد و گردش دوباره و دوباره ی آن در همین مدار بسته ی سرمایه داری است که تحولی چنان عظیم را در شرایط زیست انسان ها در طول دو سده ی گذشته ممکن ساخته است . رد یابی "ارزش" در اقتصاد سرمایه داری ، در واقع رد یابی عنصرانسانی آن است و شیوه ای است برای تاکید کردن بر این که این تحول اقتصادی ، حاصل رنج و مشقت ملیون ها موجود انسانی بوده است ، و در وحله بعدی ، این که در نهایت این بانیان این تحول ، یعنی خود انسان ها هستند که باید از ثمرات آن بهره مند شوند.

1 Comments:

  • At 10:26 AM, Anonymous Anonymous said…

    Привет! Я знаю, что это своего рода не по теме, но я полагал, что я спрашиваю. Вы были бы заинтересованы в торговых связях или, может быть гостем написания сообщения в блоге или наоборот ? Мой блог охватывает много тем же темам , как ваш , и я считаю, что мы могли извлечь большую пользу от друга. Если вы заинтересованы , не стесняйтесь стрелять мнепо электронной почте. Я с нетерпением ожидаю услышать от вас! Потрясающий блог кстати! привет!

     

Post a Comment

<< Home