lilit
بله دوبار نقل شده ولی بار دوم یادداشتی بر بار اول است
اشتباه . این دیدگاه مردی است که به جز سطح هیچ نمی بیند. ببین، اگر به درستی بخوانی و درآن چه خواندی تامل کنی ، می بینی که در روایت اول می گوید:خداوند خدا آنان را نر و ماده آفرید.یعنی این که آنان را برابر و از گل مشابهی آفرید.اما صفحه ی بعد می گوید خداوندخدا آدم را آفرید بعد تصمیم گرفت که صلاح نیست مرد تنها باشد ، پس دنده ی آدم را برداشت و زن را آفرید.در واقع زنی نرینه
(mannin) می بینی که اینجا برابری از میان رفته است . کسانی هستند که باوردارند نه تنها این دو داستان ، بلکه این دو زن متفاوت اند. و آن زن اول حوا،دنده ی آدم نبود. بلکه لیلیت بود. اما داستان حوا نوشته شده و همه می دانند. در عوض داستان لیلیت سینه به سینه نقل شده و فقط اندکی می دانند.درواقع داستان های او را می دانند زیرا نه یک داستان که بسیاری است.
برایت چند تایی را می گویم. چون امروز تولد هردومان است وچون امروز نقش من گفتن و باور داشتن است و تو امروز مرد ناباوری.
داستان اول می گوید خداوند نه تنها زن و مرد را برابر آفرید ، بلکه آن ها را از یک قالب گل آفرید ، شکلی بدون شکل ، هیئتی با دو صورت.زن و مرد که از قبل به هم چسبیده بودند.بعد آن ها را با برشی از هم جدا کرد. آن ها بی قرار در جستجوی پیوندی دوباره بودند پس آدم از لیلیت خواست روی زمین بخوابد. لیلیت گوش نگرفت. چرا من باید زیر بخوابم؟ مگر ما برابر نیستیم؟ دو نیمه از خمیره ای یگانه؟ آدم تلاش کرد مجبورش کند ، اما آن ها در توان جسمی هم برابر بودند، پس توفیق نیافت. آدم از خداوند خدا کمک خواست. او نیز مرد بود. تصدیق کرد که آدم بر حق است.اما لیلیت یاغی شد. یا حق برابر یا هیچ .پس چون دو نرینه اصرار کردند ، نام خدا را نفرین کرد و شیطانه شد.همچون تیر از چله رها شده جهید و به زیر دریاها پناه برد.برخی حتی ادعا می کنند بیشتر می دانند و این که لیلیت اکنون دقیقا زیر دریای سرخ می زید.اما شبانگاهان به پرواز در می آید و در اطراف جهان پرسه می زند.بر پنجره ی خانه هایی که نوزاده در آن است صفیر می کشد و می کوشد نوزاده را خفه کند.باید مراقب بود. اگر داخل شود باید او را زیر بادیه ای وارونه گیر انداخت.آنگاه نمی تواند آسیبی برساند.
گاهی دیگر ، به جسم مردی وارد می شود، و آنگاه آن مرد از آن او است. این هنگام ، بهترین درمان این است که مرد را به نزد قاضی یا دادگاه خاخامی برند و از او به جبر امضاء بگیرند که می خواهد شیطانه را ازخود براند.برای چه می خندی؟مطمئنا من هم این را باور نمی کنم . اما دلم می خواهد داستان را بگویم.هنگامی که برایم گفته شد دوستش داشتم و شرم آور است اگر از یاد برود.به هر حال تضمین نمی کنم که خودم چیزی نیفزوده باشم. و شاید همه ی راویان چیزی افزوده باشند. این گونه است که داستان ها شکل می گیرند.
...
اما بعد ، داستان منی است.او همیشه آنجا که ممکن است منی سرازیر گردد حاضر است، بخصوص بین ملافه ها.تمام منی مردان که به جایی غیر از تنها جای درست ، یعنی رحم همسرشان، می رود از آن اوست.تمام منی ای که مردی در زندگی اش هدر داده است . در رویا یا گناه یا زناکاری.پس می بینی که بسیار از آن سهم می برد و اینگونه است که هماره آبستن است وبچه می زاید.از آنجا که شیطانه است ، شیاطین می زاید. اما فرزندانش چندان آسیب نمی رسانند ، اگر بخواهند هم نمی توانند.آنها روح های شرور کوچکی هستند ، بدون هیچ بدنی.شیر و شراب را ترش می کنند . شبانگاه در اتاق زیر شیروانی می دوند و مو خوره ی دختران را سبب می شوند.
اما آن ها فرزندان مردان هم هستند . فرزندان هر مردی، حرامزاده درست است ، اما هنگامی که مرد می میرد ، آنان نیز در کنار فرزندان مشروع ، نیمه برادرانشان، به تشییع جنازه می آیند. در هیئت شب پرگان در اطراف شمع ها بال می زنند، جیغ می کشند و سهمشان را از میراث می طلبند.تو می خندی دقیقا به این دلیل که ناباوری و نقش ات دقیقا این است که ناباور باشی و بخندی. یا شاید هیچ گاه منی ات را هدر نداده ای.حتی شاید روزی از اینجا زنده بیرون روی. آنگاه می بینی که در برخی تشییع جنازه ها خاخام و دنباله روان اش هفت بار به دور جسد می چرخند.همان است . می خواهند سدی بین جسد و فرزندان بی جسد اش قرار دهند .
اما اکنون می خواهم برایت عجیب ترین داستان را بگویم.و این اصلا عجیب نیست که این عجیبترین داستان است.زیرا از کتب اهل قباله می آید ، و آن ها انسان های نترسی هستند.می دانی که خداوند خدا آدم را آفرید و بلافاصله دریافت که صلاح نیست تنها باشد ، پس همسری در کنار او قرار داد.اما قباله گرایان می گویند حتی برای خداوند خدا نیز صلاح نبود که تنها باشد. پس از آغازسکینه را به همسری گرفت،که حضور هموست در آفرینش. این گونه بود که سکینه همسر خداوند و مادر تمامی مردمان شد.هنگامی که معبد اورشلیم به دست رومیان ویران شد و ما پراکنده و در بند شدیم ، سکینه خشم آگین شد ، خداوند را وانهاد و با ما به تبعید آمد.و من این را خودم می اندیشیدم ، سکینه دوباره در کنار ما خویش را به بند در آورده و در این تبعید در تبعید(اردوگاه کار اجباری نازی ها)،در این خانه ی گل و لای و اندوه ، در کنار ماست .
پس خداوند نیز تنها ماند، همانگونه که برای بسیاری پیش می آید ، در برابر وسوسه مقاوم نماند و معشوقه ای برگزید.می دانی چه کسی؟ آن شیطانه ، لیلیت. و این رسوایی ای خارج از تصور بود.گویی همه چیز در نزاعی پیش می رود که هر توهینی با توهینی بزرگ تر پاسخ می گیرد ، پس نزاع خاتمه نمی گیرد ، بلکه چون بهمنی گسترش می یابد.از اینجاست که باید بدانی این عشق بازی شنیع پایان نیافته و به زودی پایان نمی یابد.از یک جهت ، دلیل شری است که بر روی زمین است ، و از جهت دیگر ، حاصل آن است . تا زمانی که خداوند با لیلیت گناه می کند ، خون و مصیبت بر روی زمین خواهد بود. اما روزی کسی خواهد آمد ، لیلیت را از بین خواهد برد و به هوس بازی خداوند و تبعید ما پایان خواهد داد.بله ، حتی تبعید من و تو دوست (یهودی) ایتالیایی.
اشتباه . این دیدگاه مردی است که به جز سطح هیچ نمی بیند. ببین، اگر به درستی بخوانی و درآن چه خواندی تامل کنی ، می بینی که در روایت اول می گوید:خداوند خدا آنان را نر و ماده آفرید.یعنی این که آنان را برابر و از گل مشابهی آفرید.اما صفحه ی بعد می گوید خداوندخدا آدم را آفرید بعد تصمیم گرفت که صلاح نیست مرد تنها باشد ، پس دنده ی آدم را برداشت و زن را آفرید.در واقع زنی نرینه
(mannin) می بینی که اینجا برابری از میان رفته است . کسانی هستند که باوردارند نه تنها این دو داستان ، بلکه این دو زن متفاوت اند. و آن زن اول حوا،دنده ی آدم نبود. بلکه لیلیت بود. اما داستان حوا نوشته شده و همه می دانند. در عوض داستان لیلیت سینه به سینه نقل شده و فقط اندکی می دانند.درواقع داستان های او را می دانند زیرا نه یک داستان که بسیاری است.
برایت چند تایی را می گویم. چون امروز تولد هردومان است وچون امروز نقش من گفتن و باور داشتن است و تو امروز مرد ناباوری.
داستان اول می گوید خداوند نه تنها زن و مرد را برابر آفرید ، بلکه آن ها را از یک قالب گل آفرید ، شکلی بدون شکل ، هیئتی با دو صورت.زن و مرد که از قبل به هم چسبیده بودند.بعد آن ها را با برشی از هم جدا کرد. آن ها بی قرار در جستجوی پیوندی دوباره بودند پس آدم از لیلیت خواست روی زمین بخوابد. لیلیت گوش نگرفت. چرا من باید زیر بخوابم؟ مگر ما برابر نیستیم؟ دو نیمه از خمیره ای یگانه؟ آدم تلاش کرد مجبورش کند ، اما آن ها در توان جسمی هم برابر بودند، پس توفیق نیافت. آدم از خداوند خدا کمک خواست. او نیز مرد بود. تصدیق کرد که آدم بر حق است.اما لیلیت یاغی شد. یا حق برابر یا هیچ .پس چون دو نرینه اصرار کردند ، نام خدا را نفرین کرد و شیطانه شد.همچون تیر از چله رها شده جهید و به زیر دریاها پناه برد.برخی حتی ادعا می کنند بیشتر می دانند و این که لیلیت اکنون دقیقا زیر دریای سرخ می زید.اما شبانگاهان به پرواز در می آید و در اطراف جهان پرسه می زند.بر پنجره ی خانه هایی که نوزاده در آن است صفیر می کشد و می کوشد نوزاده را خفه کند.باید مراقب بود. اگر داخل شود باید او را زیر بادیه ای وارونه گیر انداخت.آنگاه نمی تواند آسیبی برساند.
گاهی دیگر ، به جسم مردی وارد می شود، و آنگاه آن مرد از آن او است. این هنگام ، بهترین درمان این است که مرد را به نزد قاضی یا دادگاه خاخامی برند و از او به جبر امضاء بگیرند که می خواهد شیطانه را ازخود براند.برای چه می خندی؟مطمئنا من هم این را باور نمی کنم . اما دلم می خواهد داستان را بگویم.هنگامی که برایم گفته شد دوستش داشتم و شرم آور است اگر از یاد برود.به هر حال تضمین نمی کنم که خودم چیزی نیفزوده باشم. و شاید همه ی راویان چیزی افزوده باشند. این گونه است که داستان ها شکل می گیرند.
...
اما بعد ، داستان منی است.او همیشه آنجا که ممکن است منی سرازیر گردد حاضر است، بخصوص بین ملافه ها.تمام منی مردان که به جایی غیر از تنها جای درست ، یعنی رحم همسرشان، می رود از آن اوست.تمام منی ای که مردی در زندگی اش هدر داده است . در رویا یا گناه یا زناکاری.پس می بینی که بسیار از آن سهم می برد و اینگونه است که هماره آبستن است وبچه می زاید.از آنجا که شیطانه است ، شیاطین می زاید. اما فرزندانش چندان آسیب نمی رسانند ، اگر بخواهند هم نمی توانند.آنها روح های شرور کوچکی هستند ، بدون هیچ بدنی.شیر و شراب را ترش می کنند . شبانگاه در اتاق زیر شیروانی می دوند و مو خوره ی دختران را سبب می شوند.
اما آن ها فرزندان مردان هم هستند . فرزندان هر مردی، حرامزاده درست است ، اما هنگامی که مرد می میرد ، آنان نیز در کنار فرزندان مشروع ، نیمه برادرانشان، به تشییع جنازه می آیند. در هیئت شب پرگان در اطراف شمع ها بال می زنند، جیغ می کشند و سهمشان را از میراث می طلبند.تو می خندی دقیقا به این دلیل که ناباوری و نقش ات دقیقا این است که ناباور باشی و بخندی. یا شاید هیچ گاه منی ات را هدر نداده ای.حتی شاید روزی از اینجا زنده بیرون روی. آنگاه می بینی که در برخی تشییع جنازه ها خاخام و دنباله روان اش هفت بار به دور جسد می چرخند.همان است . می خواهند سدی بین جسد و فرزندان بی جسد اش قرار دهند .
اما اکنون می خواهم برایت عجیب ترین داستان را بگویم.و این اصلا عجیب نیست که این عجیبترین داستان است.زیرا از کتب اهل قباله می آید ، و آن ها انسان های نترسی هستند.می دانی که خداوند خدا آدم را آفرید و بلافاصله دریافت که صلاح نیست تنها باشد ، پس همسری در کنار او قرار داد.اما قباله گرایان می گویند حتی برای خداوند خدا نیز صلاح نبود که تنها باشد. پس از آغازسکینه را به همسری گرفت،که حضور هموست در آفرینش. این گونه بود که سکینه همسر خداوند و مادر تمامی مردمان شد.هنگامی که معبد اورشلیم به دست رومیان ویران شد و ما پراکنده و در بند شدیم ، سکینه خشم آگین شد ، خداوند را وانهاد و با ما به تبعید آمد.و من این را خودم می اندیشیدم ، سکینه دوباره در کنار ما خویش را به بند در آورده و در این تبعید در تبعید(اردوگاه کار اجباری نازی ها)،در این خانه ی گل و لای و اندوه ، در کنار ماست .
پس خداوند نیز تنها ماند، همانگونه که برای بسیاری پیش می آید ، در برابر وسوسه مقاوم نماند و معشوقه ای برگزید.می دانی چه کسی؟ آن شیطانه ، لیلیت. و این رسوایی ای خارج از تصور بود.گویی همه چیز در نزاعی پیش می رود که هر توهینی با توهینی بزرگ تر پاسخ می گیرد ، پس نزاع خاتمه نمی گیرد ، بلکه چون بهمنی گسترش می یابد.از اینجاست که باید بدانی این عشق بازی شنیع پایان نیافته و به زودی پایان نمی یابد.از یک جهت ، دلیل شری است که بر روی زمین است ، و از جهت دیگر ، حاصل آن است . تا زمانی که خداوند با لیلیت گناه می کند ، خون و مصیبت بر روی زمین خواهد بود. اما روزی کسی خواهد آمد ، لیلیت را از بین خواهد برد و به هوس بازی خداوند و تبعید ما پایان خواهد داد.بله ، حتی تبعید من و تو دوست (یهودی) ایتالیایی.


