ژاک رانسیربه روایت ژیژک
(مقاله ی مربوطه را می توانید در جلد اول مجموعه ی رخداد پیدا کنید.من خاک پای مترجمین را همینجا می بوسم! ولی هشدار می دهم ، این کتاب سانسور دارد!)
دو هفته ای می شود(نه بیشتر!) که به عقاید این آقای رانسیر توجه ام جلب شده است در آغاز تا حدودی علاقه مند شدم ،بعد اندکی سر خورده ، و الآن صرفا در حال فکر کردن هستم(که تصمیم بگیرم کتاب بعدی ای که "مصرف" می کنم از این آقا باشد یا نه!).به نظر من خیلی از قسمت های این مقاله ، واقعا "خوب" است.در واقع انقدر چیز های خوب پراکنده در این مقاله هست که تمرکز کردن روی بحث اصلی تقریبا غیر ممکن است.اما می خواهم روی قسمت هایی تمرکز کنم که به نظرم خیلی هم خوب نیست. نکته های قابل توجهی که در مقاله ی ژیژک "ژاک رانسیر و سیاست رادیکال " به نظرم آمد را یادداشت می کنم . برای این که یادم نرود.شاید هم یک وقت به دردی بخورد:
یکم، سیندرلا و طبقه ی انقلابی
ژاک رانسیر معتقد است که سیاست راستین ، فقط آن جایی است که اجحاف* وجود دارد.سیاست راستین به این معنی است که در نقطه ای، توده هایی که مورد اجحاف قرار گرفته اند ،به صحنه می آیند و بساط حاکمان را بر هم می ریزند و مطالباتشان را وصول می کنند.سیاست با دولت شهر یونانی، و درست در نقطه ای شروع می شود که "دموس" با زور و فشار آوردن بر اولیگارشی حاکم ، خواسته های خودش را به آن ها تحمیل می کند.به این ترتیب برای رانسیر ، سیاست همیشه سیاست یک اجحاف است. مقابله ی گروهی از "محکومان" (به معنای دقیق کلمه) با حاکمان شان است ، برای مطالبه ی آن چه از آن باز داشته شده اند.از نظر رانسیر ، بدون وجود این تفاوت میان حاکمان و محکومان ، سیاست ممکن نیست.از این طریق است که محکومان ، آن ها که "هیچ" اند ، خود را به عنوان"کلیت" جامعه مطرح می کنند.(ژیژک مثال "اتای سوم" انقلاب فرانسه ، و هم چنین پرولتاریای قرن نوزدهم را می آورد.)
این نگرش به نظر من یک اشکال اساسی دارد ، آن هم این است که نظریه ی شرایط غیر انقلابی است . علی رقم تلاش آقای رانسیر برای وارد کردن "سیاست ناب" به گفتمان سیاست زدوده ی معاصر ، این نظریه صرفا به سیاست در دوران های ثبات نسبی مربوط می شود. چه می شود اگر محکومان ، حاکمان را سرنگون کنند؟ آن وقت به زعم آقای رانسیر ، سیاست در محل نا پدید می شود؟ ادامه ی فرایند انقلابی، پس از نقطه ی مبهم و فرضی "سقوط رژیم کهنه" دیگر سیاسی نیست؟بعد از انقلاب ، دقیقا از کدام نقطه به بعد ، سیاست نا پدید می شود، و یا جهت آن بر عکس می شود؛ مثلا در بهبهه ی انقلاب فرانسه ، آنجا که اشرافیت دسته دسته به تیغ گیوتین سپرده می شود، دقیقا حاکمان کدام اند و محکومان کدام؟
به این ترتیب ، این نظریه که بسیار به روز و ضد ذات گرایانه**(یعنی هویت عامل سیاسی _ انقلابی را با توجه به زیر بنای انضمامی اش بررسی نمی کند!) است،نظریه ای اساسا اصلاح طلبانه از کار در می آید. گرچه نوعی اصلاح طلبی پر سر و صدا و احیانا همراه با کنش های جمعی نسبتا خشن در سطح اجتماعی. ناسازه است؟ من هم همین طور فکر می کنم. ولی نقطه ی غریب در تفکر رانسیر است بیشتر. این نظریه دقیقا تا لحظه ای قبل از سقوط رژیم قدیم ، انقلابی به نظر می آید. اما درست در لحظه ی پیروزی انقلاب ناپدید می شود. نظریه ی سیاسی ای که جایگاهی برای "رژیم نو" در نظر نگرفته است ( نه این که آن را فوریه وار به تفصیل بررسی نکرده ، چنین کاری خیال پردازی است، بلکه اصلا امکان در نظر گرفتن رژیم نو را ، هر چه می خواهد باشد، ندارد.)در نهایت مجبور است نظریه ای اصلاح طلبانه باقی بماند.
این نوع مشکل ظاهرا بین این جماعت متفکران سیاست دوست اخیر فرانسه فراگیر هم هست.نمونه ی دیگری را اخیرا در این کتاب "هژمونی و استراتژی..." لاکلائو(شعورم می رسد که "ارنستو" لاکلائو که در انگلستان می زید فرانسوی نیست. ولی از همان جریان فکری است به نظرم) یافتم(این کتاب پر از استدلال های جالب توجه است. اما مغلطه های نابی هم در آن یافت می شود، به خصوص با سبک منطقی _تحلیلی مشرب نگارندگان.)دوست دارم این مطلب را یک بار دیگر بسط بدهم ، به نظرم واقعا جالب توجه است . ولی چون خودم را می شناسم ، اینجا لا اقل یک بار به صورت خلاصه می گویم(نیم ساعتی وقت صرف پیدا کردن مجدد این پاراگراف شد. پس بگذار ترجمه اش را بگذارم):
"پس این طبقات چه هستند که مبارزه ی آن ها این فرایند گذار{به سوسیالیسم} را ایجاد می کند؟اگر عوامل اجتماعی هستند که در اطراف منافعی که توسط روابط تولید تعیین می شود،شکل گرفته اند،عقلانیت کنش آن ها و نحوه ی محاسبه ی سیاسی شان،توسط منطق وجه تولید تعیین می شود.اگر نه ، به عکس ، هویت آن ها مازاد بر این است، دقیقا چه چیز این هویت را شکل می دهد؟"
لاکلائو و موفه ،هژمونی و استراتژی سوسیالیستی
می بینید؟ همان داستان دارد در قالب گفتمان دیگری تکرار می شود. طبقه ی انقلابی ، درست در لحظه ی انقلاب (راس ساعت دوازده شب ) ناپدید می شود.البته منصفانه است اضافه کنم این پاراگراف در پلمیکی به پلمیک دیگر آمده است .اما این نوع موضع گیری ها ، کلا سرشت نمای کار لاکلائو هم هست.(این پست-رفیق (مثل پست-مارکسیست بخوانید) اساسا اهل پلمیک است.)
به نظر من ، "رمز و راز" این قضیه در فراموش کردن نکته ای مهم است : این که طبقه ی انقلابی یک "تعریف" از میان مجموعه ی بی شمار تعریفات نظریه های سیاسی نیست،که با منتفی شدن شرایط وجودی اش ، صرفا نا پدید شود. برعکس ، مجموعه ای از آدم های واقعی است که در لحظه ی انقلاب نه ناپدید می شوند، و نه یک شبه به چیزی به کل متفاوت تبدیل می شوند.
در واقع ، در هر دو مورد این شگفتی های منطقی - فلسفی ، از نادیده گرفتن رابطه ی طبقه ی انقلابی با ابزار تولید واقعی به وجود آمده است . کارگر نساجی ، چه بعد از انقلاب چه قبل از انقلاب پای ماشین نساجی کار می کند . هیچ انقلاب سیاسی ای نمی تواند یک شبه این موضوع را دیگرگون کند. این جان مایه ی اصلی است که باعث می شود من این روز ها کلی به پایه ی اقتصادی ( به معنی تکنولوژیک ) مارکسیسم فکر کنم. این بحث را در پست بعدی آن گونه که شایسته اش هست (و ذهن از هم پاشیده ی نگارنده یاری می کند!) بررسی می کنم.
*tort
**anti-essentialist
(مقاله ی مربوطه را می توانید در جلد اول مجموعه ی رخداد پیدا کنید.من خاک پای مترجمین را همینجا می بوسم! ولی هشدار می دهم ، این کتاب سانسور دارد!)
دو هفته ای می شود(نه بیشتر!) که به عقاید این آقای رانسیر توجه ام جلب شده است در آغاز تا حدودی علاقه مند شدم ،بعد اندکی سر خورده ، و الآن صرفا در حال فکر کردن هستم(که تصمیم بگیرم کتاب بعدی ای که "مصرف" می کنم از این آقا باشد یا نه!).به نظر من خیلی از قسمت های این مقاله ، واقعا "خوب" است.در واقع انقدر چیز های خوب پراکنده در این مقاله هست که تمرکز کردن روی بحث اصلی تقریبا غیر ممکن است.اما می خواهم روی قسمت هایی تمرکز کنم که به نظرم خیلی هم خوب نیست. نکته های قابل توجهی که در مقاله ی ژیژک "ژاک رانسیر و سیاست رادیکال " به نظرم آمد را یادداشت می کنم . برای این که یادم نرود.شاید هم یک وقت به دردی بخورد:
یکم، سیندرلا و طبقه ی انقلابی
ژاک رانسیر معتقد است که سیاست راستین ، فقط آن جایی است که اجحاف* وجود دارد.سیاست راستین به این معنی است که در نقطه ای، توده هایی که مورد اجحاف قرار گرفته اند ،به صحنه می آیند و بساط حاکمان را بر هم می ریزند و مطالباتشان را وصول می کنند.سیاست با دولت شهر یونانی، و درست در نقطه ای شروع می شود که "دموس" با زور و فشار آوردن بر اولیگارشی حاکم ، خواسته های خودش را به آن ها تحمیل می کند.به این ترتیب برای رانسیر ، سیاست همیشه سیاست یک اجحاف است. مقابله ی گروهی از "محکومان" (به معنای دقیق کلمه) با حاکمان شان است ، برای مطالبه ی آن چه از آن باز داشته شده اند.از نظر رانسیر ، بدون وجود این تفاوت میان حاکمان و محکومان ، سیاست ممکن نیست.از این طریق است که محکومان ، آن ها که "هیچ" اند ، خود را به عنوان"کلیت" جامعه مطرح می کنند.(ژیژک مثال "اتای سوم" انقلاب فرانسه ، و هم چنین پرولتاریای قرن نوزدهم را می آورد.)
این نگرش به نظر من یک اشکال اساسی دارد ، آن هم این است که نظریه ی شرایط غیر انقلابی است . علی رقم تلاش آقای رانسیر برای وارد کردن "سیاست ناب" به گفتمان سیاست زدوده ی معاصر ، این نظریه صرفا به سیاست در دوران های ثبات نسبی مربوط می شود. چه می شود اگر محکومان ، حاکمان را سرنگون کنند؟ آن وقت به زعم آقای رانسیر ، سیاست در محل نا پدید می شود؟ ادامه ی فرایند انقلابی، پس از نقطه ی مبهم و فرضی "سقوط رژیم کهنه" دیگر سیاسی نیست؟بعد از انقلاب ، دقیقا از کدام نقطه به بعد ، سیاست نا پدید می شود، و یا جهت آن بر عکس می شود؛ مثلا در بهبهه ی انقلاب فرانسه ، آنجا که اشرافیت دسته دسته به تیغ گیوتین سپرده می شود، دقیقا حاکمان کدام اند و محکومان کدام؟
به این ترتیب ، این نظریه که بسیار به روز و ضد ذات گرایانه**(یعنی هویت عامل سیاسی _ انقلابی را با توجه به زیر بنای انضمامی اش بررسی نمی کند!) است،نظریه ای اساسا اصلاح طلبانه از کار در می آید. گرچه نوعی اصلاح طلبی پر سر و صدا و احیانا همراه با کنش های جمعی نسبتا خشن در سطح اجتماعی. ناسازه است؟ من هم همین طور فکر می کنم. ولی نقطه ی غریب در تفکر رانسیر است بیشتر. این نظریه دقیقا تا لحظه ای قبل از سقوط رژیم قدیم ، انقلابی به نظر می آید. اما درست در لحظه ی پیروزی انقلاب ناپدید می شود. نظریه ی سیاسی ای که جایگاهی برای "رژیم نو" در نظر نگرفته است ( نه این که آن را فوریه وار به تفصیل بررسی نکرده ، چنین کاری خیال پردازی است، بلکه اصلا امکان در نظر گرفتن رژیم نو را ، هر چه می خواهد باشد، ندارد.)در نهایت مجبور است نظریه ای اصلاح طلبانه باقی بماند.
این نوع مشکل ظاهرا بین این جماعت متفکران سیاست دوست اخیر فرانسه فراگیر هم هست.نمونه ی دیگری را اخیرا در این کتاب "هژمونی و استراتژی..." لاکلائو(شعورم می رسد که "ارنستو" لاکلائو که در انگلستان می زید فرانسوی نیست. ولی از همان جریان فکری است به نظرم) یافتم(این کتاب پر از استدلال های جالب توجه است. اما مغلطه های نابی هم در آن یافت می شود، به خصوص با سبک منطقی _تحلیلی مشرب نگارندگان.)دوست دارم این مطلب را یک بار دیگر بسط بدهم ، به نظرم واقعا جالب توجه است . ولی چون خودم را می شناسم ، اینجا لا اقل یک بار به صورت خلاصه می گویم(نیم ساعتی وقت صرف پیدا کردن مجدد این پاراگراف شد. پس بگذار ترجمه اش را بگذارم):
"پس این طبقات چه هستند که مبارزه ی آن ها این فرایند گذار{به سوسیالیسم} را ایجاد می کند؟اگر عوامل اجتماعی هستند که در اطراف منافعی که توسط روابط تولید تعیین می شود،شکل گرفته اند،عقلانیت کنش آن ها و نحوه ی محاسبه ی سیاسی شان،توسط منطق وجه تولید تعیین می شود.اگر نه ، به عکس ، هویت آن ها مازاد بر این است، دقیقا چه چیز این هویت را شکل می دهد؟"
لاکلائو و موفه ،هژمونی و استراتژی سوسیالیستی
می بینید؟ همان داستان دارد در قالب گفتمان دیگری تکرار می شود. طبقه ی انقلابی ، درست در لحظه ی انقلاب (راس ساعت دوازده شب ) ناپدید می شود.البته منصفانه است اضافه کنم این پاراگراف در پلمیکی به پلمیک دیگر آمده است .اما این نوع موضع گیری ها ، کلا سرشت نمای کار لاکلائو هم هست.(این پست-رفیق (مثل پست-مارکسیست بخوانید) اساسا اهل پلمیک است.)
به نظر من ، "رمز و راز" این قضیه در فراموش کردن نکته ای مهم است : این که طبقه ی انقلابی یک "تعریف" از میان مجموعه ی بی شمار تعریفات نظریه های سیاسی نیست،که با منتفی شدن شرایط وجودی اش ، صرفا نا پدید شود. برعکس ، مجموعه ای از آدم های واقعی است که در لحظه ی انقلاب نه ناپدید می شوند، و نه یک شبه به چیزی به کل متفاوت تبدیل می شوند.
در واقع ، در هر دو مورد این شگفتی های منطقی - فلسفی ، از نادیده گرفتن رابطه ی طبقه ی انقلابی با ابزار تولید واقعی به وجود آمده است . کارگر نساجی ، چه بعد از انقلاب چه قبل از انقلاب پای ماشین نساجی کار می کند . هیچ انقلاب سیاسی ای نمی تواند یک شبه این موضوع را دیگرگون کند. این جان مایه ی اصلی است که باعث می شود من این روز ها کلی به پایه ی اقتصادی ( به معنی تکنولوژیک ) مارکسیسم فکر کنم. این بحث را در پست بعدی آن گونه که شایسته اش هست (و ذهن از هم پاشیده ی نگارنده یاری می کند!) بررسی می کنم.
*tort
**anti-essentialist


