Liberation

Reflections on philosophy and science

Wednesday, May 21, 2008

ژاک رانسیربه روایت ژیژک

(مقاله ی مربوطه را می توانید در جلد اول مجموعه ی رخداد پیدا کنید.من خاک پای مترجمین را همینجا می بوسم! ولی هشدار می دهم ، این کتاب سانسور دارد!)
دو هفته ای می شود(نه بیشتر!) که به عقاید این آقای رانسیر توجه ام جلب شده است در آغاز تا حدودی علاقه مند شدم ،بعد اندکی سر خورده ، و الآن صرفا در حال فکر کردن هستم(که تصمیم بگیرم کتاب بعدی ای که "مصرف" می کنم از این آقا باشد یا نه!).به نظر من خیلی از قسمت های این مقاله ، واقعا "خوب" است.در واقع انقدر چیز های خوب پراکنده در این مقاله هست که تمرکز کردن روی بحث اصلی تقریبا غیر ممکن است.اما می خواهم روی قسمت هایی تمرکز کنم که به نظرم خیلی هم خوب نیست. نکته های قابل توجهی که در مقاله ی ژیژک "ژاک رانسیر و سیاست رادیکال " به نظرم آمد را یادداشت می کنم . برای این که یادم نرود.شاید هم یک وقت به دردی بخورد:

یکم، سیندرلا و طبقه ی انقلابی

ژاک رانسیر معتقد است که سیاست راستین ، فقط آن جایی است که اجحاف* وجود دارد.سیاست راستین به این معنی است که در نقطه ای، توده هایی که مورد اجحاف قرار گرفته اند ،به صحنه می آیند و بساط حاکمان را بر هم می ریزند و مطالباتشان را وصول می کنند.سیاست با دولت شهر یونانی، و درست در نقطه ای شروع می شود که "دموس" با زور و فشار آوردن بر اولیگارشی حاکم ، خواسته های خودش را به آن ها تحمیل می کند.به این ترتیب برای رانسیر ، سیاست همیشه سیاست یک اجحاف است. مقابله ی گروهی از "محکومان" (به معنای دقیق کلمه) با حاکمان شان است ، برای مطالبه ی آن چه از آن باز داشته شده اند.از نظر رانسیر ، بدون وجود این تفاوت میان حاکمان و محکومان ، سیاست ممکن نیست.از این طریق است که محکومان ، آن ها که "هیچ" اند ، خود را به عنوان"کلیت" جامعه مطرح می کنند.(ژیژک مثال "اتای سوم" انقلاب فرانسه ، و هم چنین پرولتاریای قرن نوزدهم را می آورد.)
این نگرش به نظر من یک اشکال اساسی دارد ، آن هم این است که نظریه ی شرایط غیر انقلابی است . علی رقم تلاش آقای رانسیر برای وارد کردن "سیاست ناب" به گفتمان سیاست زدوده ی معاصر ، این نظریه صرفا به سیاست در دوران های ثبات نسبی مربوط می شود. چه می شود اگر محکومان ، حاکمان را سرنگون کنند؟ آن وقت به زعم آقای رانسیر ، سیاست در محل نا پدید می شود؟ ادامه ی فرایند انقلابی، پس از نقطه ی مبهم و فرضی "سقوط رژیم کهنه" دیگر سیاسی نیست؟بعد از انقلاب ، دقیقا از کدام نقطه به بعد ، سیاست نا پدید می شود، و یا جهت آن بر عکس می شود؛ مثلا در بهبهه ی انقلاب فرانسه ، آنجا که اشرافیت دسته دسته به تیغ گیوتین سپرده می شود، دقیقا حاکمان کدام اند و محکومان کدام؟
به این ترتیب ، این نظریه که بسیار به روز و ضد ذات گرایانه**(یعنی هویت عامل سیاسی _ انقلابی را با توجه به زیر بنای انضمامی اش بررسی نمی کند!) است،نظریه ای اساسا اصلاح طلبانه از کار در می آید. گرچه نوعی اصلاح طلبی پر سر و صدا و احیانا همراه با کنش های جمعی نسبتا خشن در سطح اجتماعی. ناسازه است؟ من هم همین طور فکر می کنم. ولی نقطه ی غریب در تفکر رانسیر است بیشتر. این نظریه دقیقا تا لحظه ای قبل از سقوط رژیم قدیم ، انقلابی به نظر می آید. اما درست در لحظه ی پیروزی انقلاب ناپدید می شود. نظریه ی سیاسی ای که جایگاهی برای "رژیم نو" در نظر نگرفته است ( نه این که آن را فوریه وار به تفصیل بررسی نکرده ، چنین کاری خیال پردازی است، بلکه اصلا امکان در نظر گرفتن رژیم نو را ، هر چه می خواهد باشد، ندارد.)در نهایت مجبور است نظریه ای اصلاح طلبانه باقی بماند.
این نوع مشکل ظاهرا بین این جماعت متفکران سیاست دوست اخیر فرانسه فراگیر هم هست.نمونه ی دیگری را اخیرا در این کتاب "هژمونی و استراتژی..." لاکلائو(شعورم می رسد که "ارنستو" لاکلائو که در انگلستان می زید فرانسوی نیست. ولی از همان جریان فکری است به نظرم) یافتم(این کتاب پر از استدلال های جالب توجه است. اما مغلطه های نابی هم در آن یافت می شود، به خصوص با سبک منطقی _تحلیلی مشرب نگارندگان.)دوست دارم این مطلب را یک بار دیگر بسط بدهم ، به نظرم واقعا جالب توجه است . ولی چون خودم را می شناسم ، اینجا لا اقل یک بار به صورت خلاصه می گویم(نیم ساعتی وقت صرف پیدا کردن مجدد این پاراگراف شد. پس بگذار ترجمه اش را بگذارم):
"پس این طبقات چه هستند که مبارزه ی آن ها این فرایند گذار{به سوسیالیسم} را ایجاد می کند؟اگر عوامل اجتماعی هستند که در اطراف منافعی که توسط روابط تولید تعیین می شود،شکل گرفته اند،عقلانیت کنش آن ها و نحوه ی محاسبه ی سیاسی شان،توسط منطق وجه تولید تعیین می شود.اگر نه ، به عکس ، هویت آن ها مازاد بر این است، دقیقا چه چیز این هویت را شکل می دهد؟"
لاکلائو و موفه ،هژمونی و استراتژی سوسیالیستی
می بینید؟ همان داستان دارد در قالب گفتمان دیگری تکرار می شود. طبقه ی انقلابی ، درست در لحظه ی انقلاب (راس ساعت دوازده شب ) ناپدید می شود.البته منصفانه است اضافه کنم این پاراگراف در پلمیکی به پلمیک دیگر آمده است .اما این نوع موضع گیری ها ، کلا سرشت نمای کار لاکلائو هم هست.(این پست-رفیق (مثل پست-مارکسیست بخوانید) اساسا اهل پلمیک است.)
به نظر من ، "رمز و راز" این قضیه در فراموش کردن نکته ای مهم است : این که طبقه ی انقلابی یک "تعریف" از میان مجموعه ی بی شمار تعریفات نظریه های سیاسی نیست،که با منتفی شدن شرایط وجودی اش ، صرفا نا پدید شود. برعکس ، مجموعه ای از آدم های واقعی است که در لحظه ی انقلاب نه ناپدید می شوند، و نه یک شبه به چیزی به کل متفاوت تبدیل می شوند.
در واقع ، در هر دو مورد این شگفتی های منطقی - فلسفی ، از نادیده گرفتن رابطه ی طبقه ی انقلابی با ابزار تولید واقعی به وجود آمده است . کارگر نساجی ، چه بعد از انقلاب چه قبل از انقلاب پای ماشین نساجی کار می کند . هیچ انقلاب سیاسی ای نمی تواند یک شبه این موضوع را دیگرگون کند. این جان مایه ی اصلی است که باعث می شود من این روز ها کلی به پایه ی اقتصادی ( به معنی تکنولوژیک ) مارکسیسم فکر کنم. این بحث را در پست بعدی آن گونه که شایسته اش هست (و ذهن از هم پاشیده ی نگارنده یاری می کند!) بررسی می کنم.



*tort
**anti-essentialist

Sunday, May 18, 2008

نظریه ی ارزش مارکس واندکی جبر خطی،( موخره ی ریاضی)

می خواهم به زبان ریاضی نشان دهم در یک وجه تولید پایدار ، یعنی وجه تولیدی که قادر به بازسازی مداوم خودش (مسلما با مصرف کار انسانی ، نه مثل مورد بهشت کولاکوفسکی!!) است ، می توان به مقدار معین از کالای معین ، ارزش معینی نسبت داد.
( تبصره : دقیق تر بگویم ، در صورتی این امر ممکن می شود که به صورت بالقوه ،طبیعت پایان نا پذیر باشد: منابع سوختی تمام نشود، اقیانوس ماهی داشته باشد و ... به عبارت دیگر باید شرایطی نامتناهی گونه برای توسعه وجود داشته باشد.
در قسمت آخر نشان می دهم دقیقا به چه دلیل این موضوع مهم است .این فرض ، فرضی ریشه دار در نظریه ی مارکس است ، و به نظر من ظاهر شدن اش در این تحلیل ریاضی اصلا در بخت و اقبال ریشه ندارد! )
مسئله را به صورت ریاضی بیان می کنم:
ارزش واحد کالا را با ایکس ، نسبت های تولید و مصرف کالا ها را با الف و مقدار کار لازم را با ب نشان می دهم:
A_1,1 x_1=A_1,2 x_2+...+A_1,n x_n +b_1
یعنی این که برای تولید مقدار الف 1و1 از کالای ایکس1 ،،،،،مقدار الف 1و2 از کالای ایکس 2و الخ مصرف شده ، به علاوه ی ب1 ساعت کار انسانی که لازم بوده است .
به همین ترتیب ان منهای یک معادله ی دیگر
A_2,2 x_2=A_2,1 x_1+...+A_2,n x_n +b_2
...

برای هر کدام از کالا هایی که در وجه تولید ام وجود دارد ، شرایط تولید را به این ترتیب می نویسم ، و بعد می خواهم دستگاه را برای ایکس ها حل کنم (جزئیات خواهد آمد.)
تعریف می کنیم:
i<>j ,,,,A'i,j= - Ai,j
i=j ,,,,,,,,A'i,j=Ai,j
به این ترتیب ، کل داستان را می شود به صورت ماتریسی نوشت
A'x=b
این همان معادله ی اولی است ، خیلی ساده همه ی ایکس ها را برده ام یک طرف))
این یک دستگاه معادله ی ناهمگون است ،یعنی این که ب صفر نیست ، کار انسانی مصرف شده است ( باز هم این کولاکوفسکی روی اعصاب من است ! ببین چه کار کرده با آن مثال!)
پس فقط یک جواب دارد ، مگر آن که الف پریم ، وارون پذیر نباشد.

در این نقطه اگر می خواهید ، می توانید متقاعد شوید. در ادامه به این "جزئیات تکنیکی" می پردازیم که چرا هیچ وقت در یک وجه تولید واقعا موجود ، الف پریم تکین نیست ( یعنی این که
وارون پذیر است.)
الف پریم تکین است ، اگر و فقط اگر بشود با مجموعه ای از عملیات خطی ، دو سطر آن را متناسب کرد.

اما پیش از این به دو مورد بدیهی تر بپردازیم ، این که قبل از عملیات خطی ، دو سطر مساوی باشد. می خواهیم ببینیم این در اقتصاد چه معنی دارد.

مورد اول ، حمل و نقل :
این وجه تولید خیالی و بسیار ساده را تصور کنید :
کالای زیره در کرمان تولید می شود. مستقیما از دل طبیعت ، با مقدار غیر صفری کار.
کالای زیره از کرمان به تهران آورده می شود ، با مقدار غیر صفری کار.
کالای زیره از تهران به کرمان برده می شود ، با مقدار غیر صفری کار.

این وجه تولید شامل دو کالا است : زیره در تهران، و زیره در کرمان.
اما سه خط توصیف دارد! واضح است دلیل چیست ، به کرمان بردن زیره، کار بیهوده ایست. زیرا قبلا آن را از کرمان آورده ایم .

خط سوم نمی تواند به شکل معنی داری جزو وجه تولید باشد.
نکته اخلاقی : برای تولید هر کالا ، فقط یک خط بنویسید!

حالت دیگر این است که یک نفر بیاید ، و سطر اول را حذف کند . حالا دو معادله دو مجهول داریم ، ولی باز هم بی شمار جواب دارد. این حالت مثل حالت کلی است
که در آخر بحث می کنیم. اما دلیل روشن است : در واقع وجه تولید فقط حمل و نقل است ، تولید نداریم!مورد کلی هم در اساس همین است ، اندکی پیچیده تر.
(این که تولید نداریم ، یعنی این که کل زیره محدود است ! یعنی این که طبیعت به ما اجازه تولید بیشتر زیره نمی دهد. مقایسه کنید با تبصره ی ارائه شده در آغاز.)

مورد دوم، پالایشگاه:
فرض کنید پالایشگاهی در وجه تولید ما هست که دو ماده را در دقیقا یک پروسه ، به نسبتی کاملا مشخص و غیر قابل تغییر تولید می کند . در این صورت ما یک فرایند تولید داریم
برای دو کالا! یعنی این که دو سطر مربوط به این دو کالا ، حتما مساوی هستند!
راه حل: اگر دو کالا دقیقا با نسبت مساوی تولید می شوند ، و هیچ کاری اش هم نمی شود کرد ، یکی از کالا ها ، کم یاب نیست ، یعنی اساسا خارج از اقتصاد است ( به دریاچه ی مازوتی که
پشت پالایشگاه های نفت جمع می شود توجه کنید. تولید مازوت بیش از حد نیاز وجه تولید است. ) صرفا ارزش این کالا را صفر می گذاریم ، و می اندازیمش از دستگاه معادله بیرون .این کالا
در واقع صرفا ضایعات صنعتی است.

تا اینجا نشان دادیم که می شود برای یک اقتصاد ان کالایی ، ان سطر نا مساوی نوشت .

حالت کلی:
اما اگر بعد از عملیات خطی ، دو سطر متناسب شد چه ؟ ( این شرط لازم و کافی تکین بودن است)
عملیات خطی روی ماتریس نسبت ها ، یعنی تغییر پایه ، یعنی تغییر تعریف کالا. مثال ساده ی آن این است:
اقتصادی داریم ، با سه کالای نان ، پنیر ،گردو.
بعد از تغییر پایه ، به اقتصادی تبدیل می شود با سه کالای:
نان پنیر، نان گردو، گردو پنیر.
واضح است که این دو اقتصاد می توانند معادل باشند.
فرض کنیم چنین شده ، در این صورت دقت می کنیم که در هر دو سطر مزبور ، عنصر قطری مثبت باشد .(اگر نبود در منها ضرب کن.)
حالا دقیقا همین مجموعه ی عملیات خطی را که روی ماتریس الف اعمال کرده ایم ، روی بردار ب ( ساعت کار ها ) هم اعمال می کنیم.
این توصیف همان وجه تولید قبلی است ، فقط تعریف کالا ها عوض شده است ( یعنی این که اکنون، کالای متناظر با هر سطر، ترکیب خطی ای
از مقادیر ی از کالا های گوناگون است . در عین حال ، این ترکیب خطی صفر نیست ! زیرا عملیات خطی ماتریس تکین ایجاد نمی کند!)
به این ترتیب ، هر سطر آن توصیف تولید محصولی به نسبت داده شده (حالا مثبت) عنصر قطری است.به علاوه ی محصولات جانبی.
دو حالت ممکن است اتفاق بیفتد:
میزان کار متناظر با دو سطر متناسب، هم علامت است،
این یعنی این که مشکل پالایشگاه تکرار شده . یکی از این دو سطر زیادی است.یک پروسه ی واحد داریم که دارد با نسبت مساوی چیز هایی مصرف ودو یا چند چیز تولید می کند.

حالت از همه جالب تر ، این است که علامت ها بر عکس هم باشد.
این مشکل مشابه مشکل حمل و نقل است. به این معنی است که "تنها" راه تولید یک کالا در وجه تولید شما، صرف جویی در مصرف کالایی دیگر است.
( در شرایط عدم تولید ، تنها راه داشتن زیره در کرمان ، صرف جویی از آن در تهران است. )یعنی شما دارید فرض می گیرید که دقیقا هیچ راهی برای تولید
اندازه ی بیشتری از این دو کالا به صورت هم زمان وجود ندارد! حتی امکان ایجاد تاسیسات تولیدی جدید وجود ندارد و غیره . این فرضی غیر مارکسی است. در نظریه ی مارکسی ،
طبیعت نا متناهی است و تولید هر چقدر که بخواهد ، میتواند گسترش یابد.مثلا اگر شما یک خط لوله ی گاز دارید که مقدار محدودی به وسیله ی آن به شما گاز رسانی می شود ، و این
مقدار برای دو مصرف گرمایش منازل مسکونی و صنعت شما کافی نیست ، می روید یک خط لوله ی جدید ایجاد می کنید .این "ابر کالای تکنولوژیک" در ماتریس وجه تولید شما
یک سطر برای خودش دارد ، و باعث می شود که ماتریس شما تکین نشود.(تکنولوژی از طریق استهلاک اش مصرف می شود. )











Friday, May 16, 2008

چرا نظریه ی ارزش مارکس مهم است

نظریه ی ارزش مارکس یکی از مضامین عمده ی مارکسیسم است که گویا بسیار بیش از برخی مضامین دیگر آن آماج انتقادات و در واقع مورد بی مهری واقع شده است .(به طور خیلی خیلی خلاصه نظریه ی ارزش ، آن نظریه ی مارکس است که می گوید ارزش هر کالا ، میزان کار ساده ی اجتماعا لازم متبلور شده در آن کالا است . ) کولاکوفسکی در یک جمع بندی سر انگشتی ، دو نوع انتقاد عمده را به این نظریه وارد می داند

1_ ارزش کالا ها ، یعنی میزان کار متبلور شده در آن ها در یک شرایط اقتصادی مشخص ، عملا غیر قابل بر آورد کردن است ، زیرا برای تولید یک کالا از کالاهای دیگر استفاده می شود ، و این رابطه اساسا می تواند حلقوی و تو در تو باشد

2_نظریه ی ارزش به هیچ دردی نمی خورد. رابطه ی مشخصی بین ارزش و قیمت وجود ندارد و تعریف ارزش به نحوی که مارکس به دست می دهد ، در واقع گذاره ای علمی نیست ، بلکه صرفا یک تعریف است .

این دو نوع انتقاد کمابیش متمایز اند، فکر می کنم انتقاد اول را می شود با استدلالی ریاضی (ارائه ی روشی محاسباتی برای براورد میزان کار متبلور در یک کالای به خصوص ، در یک وجه تولید به خصوص) پاسخ داد.این کار را با جزئیات ریاضی لازم در پست بعدی انجام خواهم داد.

انتقاد دوم اما ، انتقادی فلسفی و روش شناختی است . و در اینجا به بررسی آن می پردازیم، اما بد نیست پیش از آن به دو ادعای خود مارکس در این زمینه توجه کنیم. اول این که قیمت کالا ها در بازار ، حول نقطه ی تعادلی که در واقع ارزش آن ها باشد نوسان می کند . به عبارتی میانگین دراز مدت قیمت کالا ها در بازار ، در یک شرایط به نسبه پایدار (پایداری و نظام سرمایه داری؟!) برابر با ارزش آن ها می شود. گذشته از برخی استثنا های معروف (مثل اشیاء قیمتی ، اشیاء عطیقه و...) این ادعا در کل هم چندان قابل توجیه به نظر نمی آید. حد اقل به نظر می رسد که تلاش های مارکس در جلد اول سرمایه در این زمینه ، نه پیروان خودش را متقاعد کرده و نه لیبرال ها را.اشکال کار اینجاست که وقتی سود سرمایه و اجاره بهای زمین وارد بحث می شود ، مسئله آنقدر ها هم ساده نیست . ما ترجیح می دهیم از ورود به این بحث دراز دامن اقتصادی پرهیز کنیم و به این بسنده کنیم که بگوییم درباره ی این ادعا اشکال دیگری در کار است : به فرض که قرار باشد کار متبلور شده در اشیاء را با قیمت آن ها بسنجیم . آن وقت این ادعا فقط در مورد اقتصاد های کالایی صدق می کند ، در حالی که مفهوم ارزش از دیدگاه خود مارکس ، منحصر به اقتصاد های کالایی نیست. به عبارتی مسئله ی اساسی مارکس ، کلی تر از این حرف هاست که توجیه به درد خور بودن مفهوم ارزش ، در نوسانات و پایداری قیمت ها باشد. ادعای دیگر مارکس در جلد سوم سرمایه مطرح می شود ( اگر شما خوانده اید، من هم خوانده ام!) که می گوید مجموع قیمت ها در یک نظام اقتصادی ، برابر مجموع ارزش هاست. ظاهرا توجیه این ادعا هم خالی از اشکال نیست .
به جای پی گیری این گونه ادعا ها ، بحث را از زاویه ی دیگری پیش می بریم. یعنی این که می پذیریم که مفهوم ارزش صرفا یک تعریف است ، اما تعریفی که در شالوده ی نظام نظری عظیمی قرار دارد که کل تحلیل "سرمایه" باشد. مورد دیگری وجود دارد که ارائه ی یک تعریف ، سر آغاز گسستی معرفت شناختی شده که اساسا کل ساختار یک علم را دیگرگون کرده است (قانون اول نیوتون تعریف چهارچوب لخت است. قانون دوم نیوتون تعریف نیرو است. قانون سوم نیوتون در حالت کلی درست نیست!)با این یاد آوری قصد نداریم آب را گل آلود کنیم ، ولی به صرف این که بگوییم خوب ، فلان عبارت یک تعریف است و نه گزاره ای درباره ی "عالم واقع" نمی توان به طور کلی آن را بی اعتبار کرد. به جای آن باید نگاه کرد و دید حسن ارائه دادن این تعریف چیست.به طور خاص ، باید دید واژه ارزش چه چیزی را دارد به کار انسانی نسبت می دهد ، تا بعد اهمیت آن را درک کنیم.

در اینجا قدم مهم این است که سره را از ناسره جدا کنیم. یعنی این که اول بفهمیم که از نظر مارکس ، کار انسانی چه چیزی نیست . نمونه ی روشنگری در این زمینه ،در متن "نقد برنامه ی گوتا" یافت می شود.در بند اول خود برنامه ی گوتا آمده است "کار منشا ثروت است". مارکس نقد اش را با رد کردن این گزاره آغاز می کند. می گوید نه کار ، بلکه طبیعت منشا ثروت است . در ادامه ی متن ، این بحث پیگیری نمی شود ، ولی این اشاره به خودی خود کاملا روشن گر است . کار مولد ارزش است و نه ثروت . طبیعت ، مولد ثروت است و نه ارزش. به نظر می رسد درون مایه ی لازمی که ما را از اقتصاد سیاسی فیزیوکراتی به اقتصاد سیاسی مارکسیستی ( یعنی شکلی غایی که اسمیت و ریکاردو از رسیدن به آن بازماندند) می رساند ، در همین تمایز نهفته است .فیزیوکرات ها طبیعت را مولد می دانستند و در نظریه ی اقتصادی شان ، تمایز کلیدی ای بین ثروت و ارزش وجود نداشت . این عدم تمایز ، با نگرش ایستای اقتصاد فیزیوکراتی به ساختار تولید ، ارتباطی تنگاتنگ دارد. این اقتصاد ، که حاصل تاملات اقتصادی انسان ما قبل انقلاب صنعتی است ، باز تولید یک و همان ساختار تولید را پیشفرض می گیرد. بدین سان ، ابزار تولید به مبنای طبیعی تولید ،یعنی زمین ، فروکاسته می شود. از این دیدگاه ، نقش بقیه ی عناصر تولیدی در اقتصاد صرفا حاشیه ای است . اما در آستانه ی انقلاب صنعتی ، این نوع دیدگاه اقتصادی خود به حاشیه رانده شد، زیرا روشن بود که تحولات عمیقی در ساختار تولید جامعه ی اروپایی (امریکایی) در شرف وقوع است . اقتصاد فیزیوکراتی ، پاسخ گوی رشد سریع نظام مانوفاکتور ، جدا شدن دهقانان از زمین زراعی ملک فئودالی و مکانیزه و بزرگ مقیاس شدن کشاورزی و در نتیجه افزایش قابل توجه بار آوری نبود.
بدین ترتیب ، انقلاب صنعتی ، با ضرباهنگ سهمگین گام هایش ، توهم ایستایی ساختار تولید را زدود . در این نقطه ، کاملا مشخص بود که نظام تولید در آستانه ی تغییری ماهوی قرار دارد ، و نقش نیرو و نو آوری انسانی در تغییرات جهان اقتصاد ، دیگر قابل انکار یا لاپوشانی نبود . همان طور که در عالم سیاست ، حاکمان فئودال جایگاهشان را به بورژوازی ظفرمند تقدیم می کردند ، در عالم اقتصاد نیز وجه تولید سرمایه داری قلبه می یافت که برای بقای روزمره اش ، چاره ای جز انقلابی کردن روزافزون شیوه ی تولید نداشت .
وارد شدن مفهوم ارزش به اقتصاد و تمایز کلیدی آن با مفهوم ثروت را نیز ، باید در چهارچوب همین تحول عمده و بزرگ مقیاس بررسی کرد. وارد شدن مفهوم ارزش به اقتصاد ، متناظر با تحول وجه تولید در بعد زمان بود. متناظر با آشکاره شدن تاریخیت ساختار اقتصادی جامعه بود. حاصل تضادی بنیادی بین ایستایی میلیون ساله ی طبیعت ، و پویایی کار و نو آوری انسانی بود. "ارزش" مفهومی بود برای به رسمیت شناختن نقش کار انسانی ، در انقلابی کردن وجه تولید. برای تمایز قائل شدن بین نعمات طبیعی که به صورت تاریخی حضور داشته اند ، و امکانات جدیدی که تحول وجه تولید برای گسترش نیاز انسانی فراهم می آورد.

آموزنده است از این منظر ، به یک بند " شاهکار" از نوشته ی کولاکوفسکی نگاه کنیم.


"این حکم که کار انسان تنها سرچشمه ی ارزش است و نیز تمایزی که در ارتباط با همین حکم میان کار مولد و کار غیز مولد قایل شده ، هیچ یک دلیلی همراه ندارند. معلوم نیست که چرا وقتی زارعی برای خیش زدن زمین خویش از یک گاو استفاده می کند ، خود زارع ارزش تازه ای می آفریند،اماگاوکاری جز انتقال بخشی از ارزش خود به محصول نمی کند . انگیزه ی این حکم خودسرانه ظاهرا در این نتیجه گیری نهفته که سرمایه ارزش نمی آفریند."
کولاکوفسکی _ جریان های اصلی در مارکسیسم _جلد اول_ نشر آگاه ص 387

هنگام خواندن این پاراگراف ، دچار سوء تفاهمی شدم که بعدا بسیار روشنگر از کار در آمد.امیدوارم با اشاره به فیزیوکرات ها، شما را در هم در این سوء تفاهم شریک کرده باشم . اگر کولاکوفسکی ( یا ریکاردو) می توانند مدعی شوند که گاو به مثابه ی سرمایه مولد ارزش است ، نمی شود کسی ( احیانا فیزیوکراتی ، یا فعال حقوق حیواناتی در دنیای معاصر!) پیدا شود که گاو را به مثابه ی گاو مولد ارزش بداند؟! یعنی دهقان مولد بخشی از ارزش و خود گاو مولد بخش دیگری از ارزش است .

آن چه در اینجا رخ داده است ، عدم فهم اساسی نیت مارکس از وارد کردن مفهوم "ارزش" به تحلیل اقتصادی است . کولاکوفسکی به وضوح گمان می کند که ارزش ، صرفا با سودمندی محصول دهقان ارتباط دارد ، حال این سودمندی را می شود به عوامل گوناگونی (از جمله خود جناب گاو!) نسبت داد. در حالی که اصلا مسئله اینجا نیست . وقتی می گوییم "ارزش" موجود در محصولات و فراورده های دهقان ، حاصل از نیروی کار اوست ، درواقع داریم به جنبه ی تاریخی تولید اقتصادی اشاره می کنیم . یعنی به این نکته که کار دهقان به عنوان کار انسانی ، می تواند منشا تحولات آتی ساختار تولید شود . در حالی که گاو به عنوان یک موجود طبیعی ، کاملا ایستا است و نقشی در تحولات وجه تولید جامعه ندارد.
تا زمانی که کل چهارچوب تحلیلی ما را دهقان و مزرعه اش تشکیل می دهد ( یعنی چهارچوبی فیزیوکراتی ) این موضوع به درستی فهم نمی شود. اما اگر به جای مزرعه ی این دهقان قرن هجدهمی ، یک کولخوز شوروی را در نظر بگیریم ، به ناگاه روابط مفهومی موجود زیر و رو می شود. کار این دهقان ، بین ملیون ها دهقان ستمدیده ی دیگر ، زیر بنای کشاورزی لازم برای پیش برد انقلاب صنعتی در شهر های شوروی ، آن هم با سرعتی نجومی ، را فراهم می کند . این دهقان ، به منزله ی بخشی از جامعه ی شوروی ، عامل پیشرفت تاریخی نظام تولید است . این نه درمورد زمین دهقان ، و نه در مورد تراکتور (گاو!) او صدق نمی کند . نمی شود عناصری مرده و بی جان ، و یا صرفا طبیعی را عامل تحول تاریخی دانست .دقیقا به همین سان ، و درست به همین معنی است که نمی شود تراکتور ، گاو ، سرمایه و یا هیچ عنصر غیر بشر دیگری را مولد ارزش دانست .
از دیدگاه مارکس ، تولید فرایندی است که توسط انسان ها و برای انسان ها صورت می گیرد.با صرف نظر کردن از عامل کار زنده ی انسانی ، چیزی به نام تولید وجود ندارد.تولید انسانی هم تقریبا هیچ گاه ، در ارتباط مستقیم و برهنه با طبیعت نیست ، بلکه توسط پیشینه ی تاریخی خودش، یعنی سطح ابزار تولید موجود در یک لحظه ی به خصوص تعیین می شود. موضوع عمده ی ماتریالیسم تاریخی ، نحوه ی تحول نظام های تولید بشری، سر انجام آن ها و در نهایت رابطه اش با نیک بختی انسان است .
در نظریات مارکس جوان ، آنگونه که در دست نوشته های 1848 یافت می شود ، رابطه ی بین انسان و طبیعت ، نقش کار انسانی در تحول این رابطه و بالاخره رابطه ی آن با "جوهر نوعی " انسان کمابیش توضیح داده شده است . با این حال ، مارکس در دوره ی "پختگی" اش ، مفهوم "جوهر نوعی" را از تفکرات اش حذف کرد ، احتمالا به این دلیل که آن را مفهومی متافیزیکی دانست. ولی از عناصر معنی دار و قابل دفاع دستنوشته ها ، در واقع چیزی حذف نشد ، و با زبانی دیگرگونه ، همان مسیر فکری مجددا در سرمایه نمود پیدا کرد.اشاره به "جوهر نوعی" اندکی بعد از دست نوشته ها ، و اشاره به کار از خود بیگانه خیلی بعد تر ، پس از نگارش گروندریسه ، ترک شد و در اثر سترگ مارکس دوره ی بلوغ ، مفهوم "ارزش" کار جای همه ی این ها را گرفت . عمده ی درون مایه ی فلسفی سرمایه ، از طریق همین مفهوم "ارزش" وارد می شود.مارکس در فصل "ارزش افزوده ی نسبی" به شیوه ای آشکارا و حتی صراحتا داروینیستی دست به تحلیل رشد و تحول وجه تولید سرمایه داری در طول بازه ای صد و اندی ساله می زند.این فصل نمونه ی بارز وجه "علمی" تحلیل مارکس از نظام سرمایه داری است . او به ظرافت و با ذکر جزئیات نشان می دهد که چگونه سرمایه داری از مرحله ی مانوفاکتور به سمت صنایع بزرگ و انحصاری در حرکت است . اما رویه ی دیگر سرمایه ، در فصل "ارزش افزوده ی مطلق" و همچنین زمینه سازی های فلسفی فصل اول نمودار می شود. مفهوم "ارزش" دقیقا همان مفهومی است که این دو رویکرد سرمایه را به هم پیوند می زند (نکسوس) . در همین نقش پیوندی است که برتری صورت بندی "ارزش" ، بر رویکرد مارکس جوان به کار بیگانه روشن می شود. این مفهوم فلسفی آن چنان نظریه پردازی شده ، که با تحلیل "علمی" مارکس از جزئیات تحول سرمایه داری کاملا سازگار است و می تواند در یک نظام همه شمول و منسجم قرار بگیرد. درست به همین دلیل ، این مفهوم اساسا مفهومی قابل مذاکره ، و یا قابل حذف نیست . مفهوم "ارزش" کار ، جان نگرش فلسفی و تاریخی سرمایه به نظام تولید سرمایه داری است ، و همان طور که اذعان می شود(توسط جناب کولاکوفسکی!) ، نو آوری عمده ی آن است .
کولاکوفسکی چند سطر بعد، جامعه ای را مثال می آورد که در آن تولید به طور کامل خود کار است ، جامعه ای که فقط در آن سرمایه وجود دارد. می گوید فرض گرفتن چنین جامعه ای مستلزم هیچ تناقضی نیست.جامعه ای که در آن ماشین ها به امور ماشین ها رسیدگی می کنند ، و تنها وظیفه ی باقی مانده ، وظیفه ی "سرمایه دار"ان است که باید این محصولات را با یکدیگر مبادله کنند . به این ترتیب ، او نظام اقتصادی فرضی ای را معرفی می کند که در آن مفهوم "ارزش" از دیدگاه مارکسی ،اساسا و اصولا بی معنی است ! البته ، چنین است . این نظام تولیدی می تواند نظامی کاملا ایستا ، یا نظامی در حال رشد و گسترش باشد ( ماشین هایی که به خودی خود ، تحولات آتی نظام تولید رابرنامه ریزی می کنند! دست کم در عصر انفورماتیک چنین چیزی قابل تصور تر شده است . ) در هر دو صورت ، انسان ، به عنوان عامل تاریخی ، نقشی در این نظام ندارد. در حالت نظام ایستا ، از سیر تا پیاز این وجه تولید ، با توصیف فیزیوکراتی سازگار است . صرفا ماشین ها جای "زمین" را گرفته اند . در حالت رو به گسترش هم ، موضوع به صورت بنیادی متفاوت نیست . صرفا ما با نمونه ی خارق العاده (البته خیالی!!) ای از طبیعت سر و کار داریم که در طول مدتی قابل مقایسه با عمر بشر ، متحول می شود. در هر دو صورت ، با حذف نقش تاریخ ساز و خلاق انسان است که کولاکوفسکی موفق شده است مفهوم ارزش را بی معنا کند.(از جنبه ای دیگر ، مثال وجه تولید مطلقا خویشتنکار کولاکوفسکی، معادل ایده ی مذهبی بهشت است . در چنین وجه تولیدی ، کم یابی بی معنی است . به این دلیل که در شرایط کمیابی انسان ها دست به کار می شوند و وجه تولید را گسترش می دهند، ولی این خلاف مفوضات کولاکوفسکی است . حالا این که در شرایط عدم کمیابی ، اساسا برای چه مبادله انجام می شود، سوال دیگری است . اساسا به نظر می رسد در این شرایط مفروض ، اقتصاد به طور کامل منتفی است!) این که در چنین نظامی ، در واقع تعریف مارکسی ارزش بی معنی است ، خود بر وجود ارتباطی کاملا معنی دار بین ارزش و جنبه ی تاریخی _انسانی وجه تولید صحه می گذارد.
در عالم واقع و خارج از مثال های افراطی کولاکوفسکی ، این "ارزش" است که با جدا شدن از بازوان ،عضلات و ساختار زیستی بدن کارگر ، در رگ های صنعت جاری می گردد و گردش دوباره و دوباره ی آن در همین مدار بسته ی سرمایه داری است که تحولی چنان عظیم را در شرایط زیست انسان ها در طول دو سده ی گذشته ممکن ساخته است . رد یابی "ارزش" در اقتصاد سرمایه داری ، در واقع رد یابی عنصرانسانی آن است و شیوه ای است برای تاکید کردن بر این که این تحول اقتصادی ، حاصل رنج و مشقت ملیون ها موجود انسانی بوده است ، و در وحله بعدی ، این که در نهایت این بانیان این تحول ، یعنی خود انسان ها هستند که باید از ثمرات آن بهره مند شوند.

Monday, May 12, 2008

برای پست 20 ار دیبهشت امین(http://hypercapital.blogfa.com/)؛
درک کردم که جای چه چیزی خالی است و برای چه باید فرایند نامیدن وارد صحنه شود. تا اینجا درست . اما چرا تناظری که می خواهی بین نشانه شناسی و اقتصاد سیاسی برقرار کنی ، ناگهان تبدیل به این همانی و یگانگی شد؟!کلمه ترکیب فراشد نامیدن تولید دیگر چه سیقه ای است؟فرایند طبیعی دگردیسی کرم به پروانه ، چه سنخیتی با فرایند انسانی تولید دارد؟!

بر سری،انتقاد ج کامنت قبل همچنان وارد است . ارزش مبادله ، مربوط است به کار به عنوان امری کمی و مجرد. حال آن که رابطه ی افتراقی دال ها در یک زبان ، کاملا مشخص است . رابطه ی این دال و آن دال است ، نه مقیاسی جهان شمول برای مقایسه ی دال ها .

این نتیجه که دال با تعیین مدلول آن به شکل یگانه ای معرفی نمی شود، نتیجه ای است بس صحیح.اما در جهان کالا ها ، ارزش مصرف هر کالا را بدون توجه به ارزش مبادله ای که در آن است می توان توضیح داد. آیا در زبان، رابطه ی دلالتی ، همیشه از روابط افتراقی مستقل است؟

تقریبا مسلم است که تناظر یک به یکی بین نشانه شناسی و اقتصاد سیاسی وجود ندارد.می شود به جای تاکید گمراه کننده بر شباهت ها ، تفاوت ها را هم با همان ضرافت و کوشایی امین وار، تحلیل کرد.

قرار است تا وقتی که نوشته های جدید امین(http://hypercapital.blogfa.com/) هنوز برایم نا مفهوم نشده و می توانم دنبال کنم ، کامنت بنویسم. کامنت ها را اینجا هم می گذارم تا صرفا در کامنت دونی وبلاگ مزبور گم و گور نشوند
برای پست تاریخ 18 ا ردیبهشت

الف در جامعه ی مردمان بدوی مفروض ، الماس ارزش مصرف ندارد.بلکه صرفا ارزش مبادله ( تجارت خارجی ) دارد.در جامعه ی مردمان گیاهخوار، گوشت شکار ارزش مصرف ندارد.ارزش مصرف به اوضاع عمومی وجه تولید در جامعه ی مفروض هم بستگی دارد. در جامعه ی روم باستان ، روغن ترمز ارزش مصرف ندارد.

ب در نظام زبان ، هیچ جنبه ی روان شناختی که دلالت خاصی به دال ببخشد وجود ندارد(حتی در باره ی نام آوا ها هم جنبه ی قراردادی قابل توجه است . ) رابطه ی دال و مدلول ، چنان که سوسور می گوید کاملا تصادفی است . رابطه ی کالا و نیاز انعطاف پذیر است ، ولی دل بخواهی نیست . برس توالت برای مسواک زدن مناسب نیست! ارزش مصرف ساختاری چون دلالت (یا اگر بخواهی حیث التفاتی آگاهی ) دارد.اما چونان تلقی سوسوری از دال نیست. بیشتر شبیه دلالت یک شکل گرافیکی است .

ج ارزش مبادله مجرد است. یعنی این که کمی است . مقدار مشخصی از ساعات کار مجرد ساده است . ارزش کلمه در نظام افتراقی زمان بی نهایت مشخص است! نمی فهمم این دو چه ربطی به هم دارد!