غروبگاهان
*
مي بينم زير نور محو پسين
بر نشسته شبنمي است بر لبانت
از درخشش كلمات
به تابناكي گفتارت
اي كوچ نشين وادي ناپايدار طغيان برخيز
*
بر ساحل كدام شب بي كرانه اي
تحليل مي روند
امواج پر شكوه كلامت؟
*
وقت وقت جدايي است
عقربك ها ي خرد همين ساعت مچي
اينان كه تو پنداري
شايد كه به بازي
سر در پي يكديگر نهاده اند
خود لحظه شماران ساعت طغيان اند
پيغام رقص ثانيه ها را در ياب
اين لحظه ها تحقق تاريخ اند
تاريخ نسل هاي به خون آرميده ي ديروز
تاريخ نسل هاي چشم به درگاه دوخته
تاريخ نسل هاي نيامده
آن ها كه به رويا مي بينيم
بر قله ي شگفت تكامل
در بامداد روشن «هرگز
اي هاتف مهراب بي تعبد طغيان بر خيز
*
نيك بنگر اين آفتاب رو در غروب را فردا
از سرخي قطرات وجود تو
طلوعي دوباره خواهد بود
آن گاه خورشيد بر فروغ آينده
از روشنايي چشمانت
فواره هاي نور خواهد پاشيد
بر سرزمين خرم ايمان
ايمانت به صبح روشن فردا
*
راستي تو كيستي كه چنين
در نظرم ام جاودانه اي؟
من آب مي شوم وتكه هاي هستي تو
چو كوه هاي يخي
بر اقيانوس وجود ام مي رانند
*
اما اكنون وقت وقت جدايي است
اكنون كه مي گذرند از كنار من
آدمك هاي كتاب به دست
و شهر كه فرو رفته است
تا زير منخرين
در باتلاق تيره ي مه دود عصر
عنقريب غرق مي شود


