Liberation

Reflections on philosophy and science

Monday, December 05, 2005

هزار سال گذشت
و زمين يك بار دور خود چرخيد
به خاطر آوردم تو را
خاطره اي دور
در پشت غبار ساليان
فرداي آخرين بوسه ي شهوتناك
بر اسفنج مرطوب لبان ات
*
هزار سال گذشت
و كلاغ پير آن سوي پنجره
يك بار ديگر
به قار قار صبوحي
گوش مرا نواخت
متشكر ام رفيق
هنجره ات را طلا بگير
*
حكايت خردي است منظومه ي شمسي
در ميان هزليات خداوند
و ستارگان درخشان
)
نقطه هاي مردك سانسورچي
)
چسبيده اند بر صحيفه ي خلقت
آيا رواست تلسكوپي به كف آري
وين واژه هاي زشت را نقاب ز رخساره بر كشي؟
*
آري كرور كرور اين ستاره ها هر يك
تقويم هاي خود را دارند
خورشيد يا پروكسيما
راستي چه فرقي دارد؟
به زيارت آمدم
آب نما هاي باغ ات را
در چهارديواري مسدود
آنجا كه نسيم نفس هايت
با صيحه ي ونتيلاتور مي آميخت
افسوس ، تو خود نبودي
*
رفتي و جاي خالي روح ات
بالاي شمع داني ها
روي شيشه ي پنجره ماندست
من خوب مي دانم
تو نيز چون من
روحي نداشتي
...